بایگانی‌ سالانه: ۱۳۷۹

کافه وصال ۱

کافه وصال

نگاه اول
از خیابان سرد و نیمه شلوغ می گذشتیم. یک ساعت از پیاده رویمان سپری شده بود و تا میدان و خداحافظی چیزی نمانده بود.
درباره کار حرف می زدیم و من دست هایم را توی جیبم کرده بودم و قدم های بلند و آرام بر می داشتم. از زیرنور یک مغازه رد شدیم که نو بودن ویترینش توجهم را جلب کرد، از پشت شانه های دوستم نگاهی انداختم . مغازه یک شیرینی فروشی یا کافه قنادی بود و …نگاه عابرانه ام خشک حضورش شد!
آمده بودم کنار صندوق به همکارش چیزی بگوید که نگاهش به بیرون افتاد و با نگاه من گره خورد. همه اینها چند ثانیه بیشتر جان نداشت و من با تصویری از دختری با چشمانی سحرآمیز، موهایی روشن و بلندبالا، مجذوب این لحظه ها بودم که با درد آرنج دوستم به خودم آمدم: می شنوی چی می گم؟
تا میدان چند بار ایستادم و به عقب نگاه کردم شاید از محل کارش بیرون بیاید و دنبالم بگردد!
حتی اعتراف هم کردم: ببین من یه فرشته دیدم!

این یک نقد فیلم نیست ۰

این یک نقد فیلم نیست

نمی دانم تا به حال لذت نشستن در سینمای خالی را تجربه کرده ای یا نه؟

متاسفم که باید کوتاه بنویسم چون می گویند حوصله خوانندگان روز به روز کمتر می شود، پس من هم ناچارم کوتاه کوتاه بگویم شاید در حد همان تیتر یک مطلب و البته چون مطالبم زیاد و به هم تنیده است تیتر ها را پشت سر هم بیاورم!

اگر خجالت نمی کشید ۰

اگر خجالت نمی کشید

جدی و با اراده آمده بود اما نفهمید کی آمده و اینجا نشسته. چند دقیقه قبل تنش داغ شده بود وقتی تابلوی مطب را دید و وارد راه پله ها شد و نوبت گرفت. شاید فکر می کرد...

تصویر/ ظهر عاشورا ۰

تصویر/ ظهر عاشورا

عکس های زیادی گرفته ام که به چند منظور بود. دو گزارش تصویری در فتو بلاگم موجود است اما باقی را هم اضافه می کنم. معلولان، کودکان و تعزیه سوژه های اصلی تصاویرم در ماه محرم ۱۴۳۲ بودند.

این روزهای آقای بازیگر ۰

این روزهای آقای بازیگر

این روز ها آقای بازیگر دوران سالخوردگی را می گذراند… همین چند شب پیش در مراسم اختتامیه جشنواره فیلم معلولان- آوا -به سختی تمام دقایق اهدای جوائز را سرپا ایستاد. اما همچنان در ذهنش افکاری جدی نقش بسته است او پشت تریبون رفت و از علاقه اش برای پیگیری تئاتر معلولان گفت.آقای بازیگر که این روز ها …

(…) دوستت داشتم! ۰

(…) دوستت داشتم!

حالا دیگر 37 ساله شده و هیچ اثری از آن تکیده گی و مهجوریت دوازده سال پیش در او نیست. موهای روی گوش هایش و چند ده تارموی روی سرش سفید شده است. پیراهن سفید براقی به تن کرده و کراواتی هم رنگ تودوزی صندلی ها بر سینه دارد . دست هایش حلقه روی فرمان شده ، همان دست ها با رگ های برجسته و پوستی لطیف اینبار فربه تر و کمی کدر تر به علاوه یک حلقه نیم نقره و طلایی زیبا که دست چپش را بیشتر نشان می دهد.

رانندگی می کند و صدای ملایم خواننده فرانسوی و عطر و طراوت خنک هوای داخل ماشین او را به وجد آورده است. پشت چراغ که می رسد صدای پدر از خود بیرونش می آورد. مرسدس نقره ای یک مسافر پیر هم دارد. پدر هنوز هم خوش لباس است. اگرچه تکیده، خسته و البته درهم تنیده تر ، اما همچنان صلابت دارد. صورتش را تقویم این سال ها بیشتر خط کشیده و چشم هایش دیگر پشت شیشه های یک فریم نقره ای مطالعه ،مهمان دائمی شده اند.